|
تنهایم خدایا در این بی کران تو سردـ سردـ سرد گمشده ام ............................. آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت د ر کدامین کوکب است تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است
هر چند ماه مبارک رمضان آمده ... هر چند خدا نزدیکتر از هر زمان دیگری آماده شنیدن درد دلهای من است ...
اما اما چه کنم که در این آیینه هنوز چهره ای تیره می بینم ... اما تو بگو چه کنم ؟ من بی احساس ... از خودم متنفرم ... نمی دانم چه وقت ... کجا ... گل احساسم پژمرد ... باغ امیدم خشکید ... ----------------------------------------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------------------------------------- من در این آینه سرد و خموش جز سیاهی و تباهی نمی بینم در آن دوردست مه اندود بربادرفتگی آرزوهای درخشانم را نظاره می کنم و بر این بر جای ماندگی ام مبهوت می مانم
صدوق عليه الرحمه در كتاب من لا يحضره الفقيه آورده «و كان رسول الله صلى الله عليه و آله اذا اهل هلال شهر رمضان استقبل القبلة و رفع يديه و قال: «اللهم اهله علينا بالامن و الايمان،و السلامة و الاسلام، و العافية المجللة و الرزق الواسع، و دفع الاسقام، اللهم ارزقنا صيامه و قيامه و تلاوة القرآن فيه، و سلمه لنا، و تسلمه منا و سلمنا فيه» (1) رسول الله(صلى الله عليه و آل) هنگامى كه رويت هلال رمضان مىفرمود، رو به قبله مىنمود و دستهاى مباركش را بلند مىكرد.و مىگفت: پروردگارا اين ماه را بر ما نو گردان به امن و امان، و سلامتى و اسلام، و تندرستى شايان تشكر، و روزى فراخ، و بر طرف ساختن دردها و ناملايمات، بار پروردگارا روزى كن ما را روزه و قيام براى عبادت، و تلاوت قرآن در اين ماه، و او را براى ما سالم و تمام گردان، و او را از ما سالم بدار، و ما را در اين ماه سالم و تندرست فرما. پىنوشت: 1- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 100. روزه، درمان بيمارهاى روح و جسم صفحه 13 سيد حسين موسوى راد لاهيجى
دست سردی شب ، ناگاه بر گلویم حلقه زد من ، چون کبوتر می زدم پر می دانستم اگر تاریکتر از شب ، این روز تاریک را می زدم بوسه ای بر آن گرمینه دست . . .
بر حذر باش از هر آنچه گریخت که هما جست و جو نمی خواهد راه بگشا : که سر رسید از راه چشم بگشا : نشسته بر درگاه (شاعرش را باز نمی دونم کیه )
سرد و سخت و مغرور دل نمناک مرا آزردی مرغ تبدار وجودم را تو به سرمای غرورت کشتی در اضطراب تنهایی در شبی که ماه بی نور است ستاره بی رنگ و آسمان تیره گل پر شراره امیدم تک به تک گلبرگ می بازد آه ای شعر ای افسونگرتر از نقش رنگ و آب عشقبازی امشبم با توست این تن تب آلود پر امید امشب از بهر توست ، تنها تو من در او عشق می جستم حس وحشی نیاز و تب و شور او مرا " زن " می دید بوی مطبخ ، شهوت شب ، میزبان میهمانی ها من در او گمشدگی هایم را می جستم شانه ای بهر سر خسته خود آه ای شعر تو ولی شاهد باش او مرا " زن " می دید بوی مطبخ ، شهوت شب ، میزبان میهمانی ها .........
آنکس كه بداند و بداند كه بداند ، اسب شرف از گنبد گردون بجهاند . (شاعرش نمیدونم کیه )
|
About![]()
کودکی ام را می خواهم ...
Home
|