|
پشت درهای بسته شب نوری را می جستم بلعیده شده در تاریکی گم شدگی آرزوهایم سرگردانی رویاهایم رنگ باختن نگاه لب به لبم امید یافتنش را نیز آن تاریکی با خود برد و من چه خالی باقی ماندم و هنوز مانده است این من خالی من تاریکی از او گذشته ولی نگاهش در تاریکی مانده ...
دایتیا ۳ سالشه بهش گفتم داتی جونم یه شعر برام بگو " کسی را ندیدم ندیدم خودت را دیدم فقط باور کن ندیدم " بعدشم گفت : " تو باید با یه آقای سیبیلو برقصی " و رفت !!!
از دیار گلبرگی ؟ از دیار عروسکها ؟ ببین نظر این بزرگان راجع به ما چیست ..... زن چو بیرون رود بزن سختش خودنمایی کند ، بکن رختش ور کند سرکشی هلاکش کن آب رخ می برد به خاکش کش کن ( اوحدی ) چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو خانه نشینی چو زن ( سعدی ) زن چیست نشان گاه نیرنگ در ظاهر صلح و د ر نهان جنگ در دشمنی آفت جهان است چون دوست شود بلای جان است ( نظامی ) به گفتار زنان هرگز مکن کار زنان را تا توانی مرده انگار ( ناصر خسرو ) هر بلا کاندر جهان بینی عیان باشد از شومی زن در هر مکان ( مولوی ) نه تنها نامراد آن دلشکن باد که نفرین خدا بر هرچه زن باد ( رهی معیری ) فقط مانده ام که ما چیستیم ..... ویرجینا وولف – اتاقی از آن خود – فصل دوم : " هیچ می دانید در هر سال چند کتاب درباره زنان نوشته می شود ؟ هیچ می دانید چند تا از این کتابها را مردان می نویسند ؟ خبر دارید که احتمالا درباره شما بیش از هر جانوری در این عالم صحبت می شود ؟ " من هم در چیستی خود مانده ام ....
زندگی چیست جز بازی بالا و پایین ها و من هر جا که هستم نه بالاترینم و نه پایینترین در این چرخه حیات ما همگی متوسطیم
چنان اندیشه ای بر من عطا کن که تقدیری کزان ناگزیرم توانم جبر و قهرش را پذیرم و یا عزمی چنان پیگیر بخشم که ناتقدیر را تغییر بخشم توانایی ده ای بانی تقدیر که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر
شاعر : خواجه عبدا..انصاری
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟/ .... دوره ارزانیست / چه شرافت ارزان / و دروغ از همه چیز ارزانتر / آبرو قیمت یک تکه ء نان / و چه تخفیف بزرگی خوردست ، قیمت هر انسان .......
مرا بنگر دختری ام از دیار گلبرگ گاه سر بر جنون و خودخواهی گاه لبریز از فداکاری
مرا بنگر دختری ام گاه سر بر دامن عشق سجده بر محراب و دامنی پر تسبیح گاه پر کشیده بر لب تیغ گناه سربرآورده دراو حس وحشی گریز
ای مرد یارای همراهی ات است ؟
تن من از تن تو می گذرد روح من ، روح تو را تا به جنون خواهد برد قدمم در پی صد خواب وخیال نفسم در پی صد فکر محال گاه روحم تا به منزلگه حق در اوج است گاه پایکوبان سر بر دام شیاطین دلخوش
ای مرد یارای همراهی ات است ؟
ترس_غم_اعتراف تمام کارهایم مانده اند ... حرفی برای گفتن ندارم ، همین طور یکجا دراز کشیدن و فکر کردن . یکجور عذاب وجدان و حس پشیمانی تمام وجودم را پر می کند و بعد حس نفرت ، خشم ... حتی تخریب هم نتوانست آن خشم و نفرت جنون آمیزی را که دچارش بودم آرام کند و آن خشم مرا با خود برد و به اینجا آورد . اینجایی که عذاب و عذاب و عذاب است ... تو برای تلافی او را کشتی ، تا دنیایی را که احساس را در تو کشته بود مجازات کنی . او نشسته بر صندلی اش ، خودکار به دست ، سرش قدری خم شده روی میز و انعکاس نور بر روی عینکش ، اینطور به نظر می رسد که به اوراقش چشم دوخته . همه فکر می کنند او آنجاست ، آنجاست تا هر وقت به کمک نیاز پیدا کردند به او مراجعه کنند . گاهی به یکدیگر نشانش می دهند و می گویند هر وقت لازمش داری او آنجاست و چه رنجی است زمانی که این را به خود تو بگویند . تو می دانی که او مرده است ، یک مرده که هنوز ظاهر زنده بودن به خود دارد و تو می دانی آن روز ، روزی که کسی به سراغش برود و بفهمند که او مرده ... به دنبال قاتل خواهند گشت ... تو راه حل را می دانی ... در این شهر که همه یکدیگر را می درند تا تنها متهم کنند ، تو با نگاهی متحیر ، آنها را به منطق دعوت می کنی ، با استدلال به آنان کمک می کنی تا به یاد بیاورند ... کی و چه وقت ، کدام یک از آنان او را کشته ، حال هر کس به خود شک می کند . همه احساس گناه می کنند . نوعی ترس در اعماق وجود ، سوءظن به خود ! مثلا شاید با او بد رفتار شده و او خودش را کشته است . و یا دفعه آخری که کسی نزدش مراجعه کرده است متوجه نبوده که او با زندگی اش مشکل را حل کرده و در حال مرگ ترکش کرده است ... بله ، تو متهم نیستی ، شاهدانی داریکه حضور تو را در صحنه جنایت غیر ممکن می دانند . انگیزه ارتکاب جرم نداشته ای ، حتی هرگز برای کاری به او مراجعه نکرده بودی ... تو و او را هرگز ، هیچکس نمی تواند به هم مربوط کند . تا زمان کشف جنایت ، آن خشم تو نیز از دنیا ، فراموش شده است . پس دیگر مشکلی نیست . تو برای انتقام از همه او را کشتی و برایت مهم نیست بر سر او و همه چه بیایذ ... ولی پس این احساس چیست ؟ این وحشت ، این درد ، این غم ؟!! .......................................................................................................................................... .......................................................................................................................................... .......................................................................................................................... می ترسم ناگهان اعتراف کنم !! می ترسم در لحظه آخر ناگهان اعتراف کنم ...
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .» اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . » مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
|
About![]()
کودکی ام را می خواهم ...
Home
|